فقط خدا میداند ...بله فقط او به درستی میداند تو با من چه کرده ای!
نمیدانم خوب است یا بد اما من حرفهایم را با چشمهایت میزنم...حرفهایی که نه میتوانم برایت بنویسم ونه برایت به زبان بیاورم!
دیگر درتمامی لحظه هایم هستی...بی وقفه!
گاهی که به خدای خوبم می اندیشم ،تورا به یاد میاورم!و گاه که فکرت و خیالت در ذهنم می نشیند خدارا به یاد میاورم! می بینی حتی فکر کردن به تو وخدا با هم تداخل میکند!و مرزی برای جدایی این دو نمی یابم!
پس می بینی که من چون تو کلافه ام!در حالیکه سخت دوستت دارم ...
هرچند ممکن است کلافه گی که تو از آن حرف میزنی با حال من فرق داشته باشد اما هردو دچار یک حس مشترکیم!!واین من را به تو نزدیک میکند!
ای کاش در مقابل من سکوت نمی کردی و به من اجازه میدادی به تو کمک کنم وراه را برای اینکه کمکت کنم بر من نمی بستی!!
تو با سکوتت !با حرفهایی که نمیزنی!
راه را برای بغضی عمیق باز میکنی!
چرا با من حرف نمی زنی!
این چیزی است که بیشتر از هر چیز دیگه من را آزار می دهد...اینکه بخواهی تنهایی بار چیزی را به دوش بکشی و من هنوز برایت غریبه باشم!
از یاد نبر ...من دوستت دارم ![]()
دلم برای تو تنگ می شود ...شاید باید به خاطر این لحظات شکر گزار خدا باشم و از تو ممنون!!!
چرا که حتی این دلتنگی را نیز دوست دارم!
دیوانه نشدم ...عاشق نیستم ...اما دوستت دارم.
این روز ها احساس می کنم خدا مرا آماده می کند ؛بله دارد شرایطش را برایم به وجود میاورد تا شاید عشق تازه ای را تجربه کنم. و اگر خدا این را بخواهد از دست من کاری بر نمی آید.
دلت با من است یا نه ؟....دارم برای تو می نویسم ،برای تو که نامه هایم را نمی خوانی !اما دلم می خواهد حرفهایم را حس کنی !از همان فاصله که توانستی برداری و وارد حریم دلم شوی ...می فهمی !برای تودشوار نخواهد بود که بفهمی چه می گویم!!پس گوش جانت را به من بده .
این روزها همه چیز برایم تغییر کرده و شاید برای تو هم!
همه چیز نظم خودش را از دست داده...حتی دیگر اختیار دلم را هم ندارم...و در حقیقت باید بگویم این دلم است که اختیار همه چیز را بدست گرفته!
کاش بفهمی چه می گویم ...
این روز ها دلم برایت تنگ می شود و من نمیدانم باید با این دلتنگی مبارزه کنم یا بگذارم به حال خودش باشد...
این روز ها خدا اشک هایم را هم از من گرفته ...دیگر به راحتی نمیتوانم دردهایم را با اشک تسکین دهم!
تنها بغضی دارم که نمیدانم از کجا آمده و چه زمان قراره خودش را رها کند و مرا آرام.
دوستت دارم!می فهمی!
تو در تمام لحظه هایم جاری شدی ...حتی یک لحظه مرا رها نمی کنی!
و در همین راستا خدا در تمامی لحظاتم بیش از پیش جاری شده ،مرا به سوی خود می خواند و من در جوابش تنها می توانم نگاهش کنم ؛سکوت کنم ...نه نمی توانم گریه کنم حتی یک قطره اشک هم ندارم!!
آه می کشم و اونگاهم می کند، من را در می یابد ،لبخندش را می بینم، صدایش را می شنوم ،و او وجودم را سرشار از مهربانی و صبر می کند.او میداند که این روز ها به چه چیز بیشتر نیاز دارم...میدهد و می خواهد بمانم ...
وجودم پراز شوق می شود ...میدانم که تنهایم نمی گذارد...تنهایمان نمی گذارد!!
او می خواهد بمانم و من حس میکنم هیچ مانعی برایم وجود ندارد ...هر مانعی را او از راهم برمیدارد ...راه را برایم هموار می کند ...
می مانم پس تو هم بمان...دستهایت را به من بده ...خدا دستهایمان را خواهد گرفت...نگران نیستم ...دیوانه نیستم ...عاشق نیستم ...
من دوستت دارم!! ![]()
دوستت دارم ... و لحظه ایم با تو لحظه های نابی است،من دوست داشتنی را تجربه می کنم ،تازه،ناب،و خدا گونه...بدون اینکه بخواهم تو دوستم داشته باشی !
هر چند می گویی که دوستم داری و این اغلب من را آزار می دهد.شاید من را از شناخت خودم باز میداری!!و من را در شناخت خودت دچار تردید!
نمیدانم این چیست ...حسی که نمی گذارد لحظه های با تو بودن برایم ناب بماند!
می دانم که دوستت دارم !
میدانی شاید واهمه ای که ازآینده دارم نمی گذارد روزهایم بدون تردید سپری شود...
اینکه با تو برسم به آنجا که آرامش می یابم ، به همانجا که همیشه در رویا هایم بوده...و ناگهان عده ای فرصتها را از من بگیرند و من توانایی آن را نداشته باشم که فرصت هایم را نگه دارم ...و از آنها باز پس بگیرمش!!!
دچار شدم ؛به تو دچار شدم،به اندیشه هایت دچار شدم ،به حرفهایت دچار شدم،به علاقه ات دچار شدم ،به خیالت دچار شدم،و حالا... به تردید دچار شده ام!!
گاهی می اندیشم چه می شود اگر پایان راه را بدانم ،صبرم دارد تمام می شود یا ...نمیدانم.؟
هر چه هست بی قراریم دارد به نهایت می رسد ،هیچ گاه اینچنین نبوده اما تو مرا دچار چنین برزخی نیز کرده ای.
ای کاش بدانم تا کجا می خواهی پیش بروی .
آیا دوستت دارم ؟!!!!!!
نمیدانم این احساس چیست که نمی گذارد لحظه هایم با تو جان بگیرد.
چگونه تاب بیاورم این احساس را که گاهی آنچنان نفس گیر میشود که برای با تو ماندن اینچنین مرا دچار تردید می کند!
گاه می اندیشم بر من چه می گذرد که نمیتوانم تمام کنم آنچه بین ما می گذرد!
آیا دوستت دارم؟!!!
نمیدانم چگونه می شود که اینگونه کسی از فرسنگ ها فاصله بر دلم پا می گذارد و من رایارای آن نیست که مانع شوم ورودش را.
ای کاش میتوانستم و برایش واژه ای می یافتم شاید فریاد میزدم و احساسی را که به تو دارم به گوش عالم می رساندم. اما بازچون همیشه واژه ای نمی یابم که آنچه در درونم می گذرد بیان کنم. فکر خواهم کرد ؛به اینکه کیستی ...
نمی توانم رهایت کنم ،چرا ؟!!...آن را هم نمیدانم !!!
باید با تو باشم ،باتو بگویم ،باید حرف بزنی تا بشناسمت.
از نگاهت نمیتوانم بفهمم و از صدایت نیز !!
چون تو فقط برایم می نویسی!!
